شعر و رباعی ظهور

درود


باز آدینه شد و باز نگاه نگرانم را بر بلندای جاده سکوت نومید یافتم.

سکوت کردم و سکوت کردم و سکوت


هنگامه شیــون و نبــردی است بــیا

ما را غم و رنــج و کهنه دردی است بیا

بر جـــــاده انتـــظار، پیشـــانی‌ها

نومید چه دست و بغض سردی است بیا


با  این دل و دست و پای کج کافی نیست

لبیـــــک فقط موسم حج کافی نیست

مولا نخــــــورد فریب ما را ایدوست

عجل لولیـــــــک الفرج، کافی نیست!



 
یخ بســـته لبان روزگاران برگرد

دردیده ما نشـــسته باران برگرد

اسب تو یراق بستــه و آماده است

امیــــد وصال سربداران برگرد

 

شاد باشیم و به شادی دیگران بیندیشیم.

بدرود


ارسال شده در توسط علی مظفر